انگلیسی آسان است

لغتنامه و آموزش انگلیسی

معیار جستجو:
کلمه مورد جستجو:
پیدا شده: 13
English Word
معنای فارسی
rid
پاک کردن از ، رهانیدن از ، خلاص کردن.
ridable
(اسب) رام و سوار شدنی.
riddance
رهائی ، خلاصی.
riddle
گیج و سردر گم کردن ، تفسیریا بیان کردن. سوراخ سوراخ کردن ، غربال کردن ، سرند ، معما ، چیستان ، لغز ، رمز ، جدول معما،
riddler
لغز گو ، معماگو.
ride
سواری ، گردش سواره ، سوار شدن.
rider
سوار کار ، الحاقیه.
ridge
برآمدگی ، مرز ، لبه ، خط الراس ، خرپشته ، نوک ، مرز بندی کردن ، شیار دار کردن.
ridgy
مضرس ، لبه دار ، بر آمده.
ridicule
استهزا ، ریشخند ، تمسخر کردن ، دست انداختن.
ridiculer
استهزا کننده.
ridiculous
مسخره آمیز ، مضحک ، خنده دار.
riding
سواری ، گردش و مسافرت ، لنگر گاه ، بخش.
13 کلمه پیدا شد.