انگلیسی آسان است

لغتنامه و آموزش انگلیسی

معیار جستجو:
کلمه مورد جستجو:
پیدا شده: 16
English Word
معنای فارسی
pay
پرداخت ، حقوق ماهیانه ، اجرت ، وابسته به پرداخت .پرداختن ، دادن ، کار سازی داشتن ، بجاآوردن ، انجام دادن ، تلافی کردن ،پول دادن،
pay dirt
خاک زرگری یا خاک معدن قابل استفاده ، تحقیقات واکتشافات با ارزش ومفید،منفعت .
pay load
ظرفیت ترابری ، اجناس مقرون بصرفه برای حمل ونقل .
pay off
کیفر ، نتیجه نهائی . پرداخت کردن ( تمام دیون ) ، تادیه کردن ، تسویه کردن ، پرداخت ، منفعت ، جزای
pay up
تمام وکمال پرداختن ، حساب های معوقه را تسویه کردن .
payable
پرداختنی ، قابل پرداخت .
payee
گیرنده ، دریافت کننده وجه .
payer
(payor)پرداخت کننده .
paymaster
مامور پرداخت ، سررشته دار .
payment
کارسازی ، پرداخت ، تادیه ، پول ، وجه ، قسط .|پرداخت ، وجه .
paynim
کافر، بی دین .
payola
وام غیر مستقیم ومخفی که برای کارهای تجارتی داده میشود ، رشوه .
payor
(payer)پرداخت کننده .
payroll
لیست حقوق ، صورت پرداخت .|سیاهه پرداخت ، لیست حقوق .
payroll program
برنامه پرداخت حقوق .
payroll system
سیستم پرداخت حقوق .
16 کلمه پیدا شد.