- Home
- ' hit ' word mean
معیار جستجو:
کلمه مورد جستجو:
پیدا شده: 11
hit
اصابت کردن به هدف زدن .اصابت ، خوردن ، ضربت ، تصادف ، موفقیت ، نمایش یافیلم پرمشتری ، زدن ،خوردن به ،|زدن ، خوردن ، اصابت ، موفقیت .
hit and miss
گاهی موفق وگاهی مغلوب .
hit off
هم آهنگ بودن ، هم عقیده شدن .
hit or miss
برحسب تصادف ، اتفاقا ،تصادفا .
hitch
درشکه وغیره ) ، انداختن .پیچ وخمیدگی ، گرفتاری ، مانع ، محظور ، گیر ، تکان دادن ، هل دادن ، بستن ( به
hitch up
اسب را یراق کردن ، خفت زدن به ( حیوان ) .
hitchhike
سرجاده ایستادن وباشست جهت خود را نشان دادن ( برای سواری مفتی ) ، مسافرت مفتی .
hither
اینجا، به اینجا، اینطرفی .
hithermost
نزدیکتر به اینطرف .
hitherto
تاکنون ، تابحال ،تا اینجا ، پیش از این ، سابق بر این .
hitherward
بدین سو ، بدین طرف ، تاکنون ، تابحال .