- Home
- ' go ' word mean
معیار جستجو:
کلمه مورد جستجو:
پیدا شده: 209
go
درصدد بودن ، راهی شدن. گشتن ، رواج داشتن ، تمام شدن ، راه رفتن، نابود شدن ، روی دادن،برآن بودن ،رفتن ، روانه ساختن ، رهسپار شدن ، عزیمت کردن ، گذشتن ، عبور کردن ،کارکردن،
go ahead
:(adj.)متهور ، مترقی ، پیش رونده ، نشانه ترقی ،بفرمایید،. = green light:(n.)
go along
همراه رفتن ، همراهی کردن ،(مج.) موافق بودن .
go between
رابط ، میانجی ، واسطه ، دلال ، دلال محبت ، واسطه .
go cart
چارچوب غلتک داری کهکودکان دست بدان گرفته راه رفتن میاموزند ، روروک ، گوکارت.
go devil
لوله نفت،(آمر.)ماشین بذرپاش دستی. اژدر کوچک ، مین یا نارنجک کوچک ، ارابه دستی ، لوله پاک کن مخصوص تمیز کردن
go down
غروب کردن ، غرق شدن ، روی کاغذ آمدن ، پائین رفتن .
go getter
شخص فعال و زرنگ .
go off
در رفتن (تفنگ)، بیرون رفتن (از صحنه نمایش)، آب شدن، فاسد شدن، مردن.
go out
خاموش شدن ،اعتصاب کردن ، دست کشیدناز ، چاپ یا منتشر شدن ، بیرون رفتن .
go over
به آن سو رفتن ، گذشتن ، منتقل شدن ، مرور کردن.
goad
سیخک ، سیخ ، خار ، مهمیز ، انگیزه ، تحریک کردن ، آزردن ، سک ، سک زدن .
goal
( در فوتبال ) دروازه ، دروازه بان ، مقصد ، هدف ، گل زدن ، هدفی در پیش داشتن.|هدف ، مقصد .
goal oriented
مقصد گرا ، هدف گرا .
goalkeeper
دروازه بان فوتبال ، گلر .
goalpost
(در بازی فوتبال ) تیر دروازه ، تیر عمودی دروازه .
goat
مرد هرزه، فاسق .بز ، بزغاله ، تیماج ، پوست بز ، (نج.) ستاره جدی ، (مج.) آدم شهوانی ،
goat antelope
(ج.ش.) نوعی بز که از بعضی جهات شبیه بز کوهی است .
goatherd
بزچران ، بزدار .
goatilke
(goatish)بز مانند .
goatish
(goatilke)بز مانند .
goatsucker
(ج.ش.) پشه خوار ، مرغ چوپان فریب .
gob
دهان ، (آمر.) ملوان .تکه ، تخته ، تخته کف ، کلوخه ، مقدار بزرگ و زیاد ، یک دهن غذا،
gobbet
تکه گوشت خام ، لقمه ، گلچین ادبی ، قطره.
gobble
حریصانه خوردن ، تند خوردن ، قورت دادن ، صدای بوقلمون در آوردن.
gobbledegook
(gobbledygook)سخن نامفهوم ، سخن بی ربط ، شر و ور .
gobbledygook
(gobbledegook)سخن نامفهوم ، سخن بی ربط ، شر و ور.
gobbler
بوقلمون نر، پرخور ، لپ لپ خورنده .
goblet
ساغر ، جام ، گیلاس شراب ، تکه ، قطعه ، قطره .
goblin
جنی ، دیو ، جن ، مثل دیو و جن .
gobo
نگه میدارد . نوعی پرده پارچهای سیاه رنگ که در تلویزیون و سینما دوربین را از نور زائد محفوظ
goby
عبور از پهلوی کسی بدون توجه به او ، رهائی ، طفره ، پیشگیری .
god
خداوند ، خداوندگار ، خدا، ایزد ، یزدان ، پروردگار ، الله.
godchild
بچه تعمیدی . طفلی که در موقع تعمید به پسر خواندگی روحانی شخص در میاید ، فرزند خوانده ،
goddauhgter
دختر تعمیدی .
goddess
الهه ، ربهالنوع .
godfather
پدر تعمیدی ، نامگذاردن بر ، سرپرستی کردن از .
godhead
خدائی ، الوهیت ، خدا ، ربالنوع ، جوهر الوهیت .
godhood
(divinity)الوهیت .
godly
خدائی ، خدا شناس ، با خدا .
godmother
مادر تعمیدی ، نام گذار بچه ، مادر خوانده روحانی .
godown
قدرت ، جرعه ، بلع، لقمه بزرگ ، انبار .
godparent
محوطه کلیسا ، گورستان .|پدر یا مادر تعمیدی ، والدین تعمیدی .
godsend
نعمت غیر مترقبه ، چیز خدا داده ، خرابی .
godson
پسر تعمیدی ، مرد تعمیدی .
godspeed
خدا بهمراه ، بامان حق ، پایان ، انجام .
godwit
(ج.ش.) نوک دراز آبی (نوعی تلیله) .
goechemical
وابسته بهتغییرات شیمیائی زمین .
goer
رونده ، پا ، قدم ، عازم .
goethite
(ش.) اکسید آهن معدنی ئیدرژندار .
goggle
چشم گرداندن ، چپ نگاه کردن ، گشتن.
goggle eye
چپی ، لوچی ، نوعی ماهی .
goggles
عینک ایمنی،عینکی که اطرافش پوشیده شده وبرای محافظت چشم بکار میرود،عینک حفاظ دار.
goidelic
سلتی ، مربوط بسلت.
going
گام ، (م.ل.) عزیمت ، مشی زندگی ، رایج، عازم ،جاری ، معمول ، موجود .رفتن ، پیشرفت ، وضع زمین ، مسیر، جریان ،وضع جاده،زمین جاده،(معماری) پهنای پله،
going on
(بچیزی ) نزدیک شدن ، نزدیکی ، تماس ، ادامه.
goings on
events)،(actionsاتفاقات ، حوادث .
goiter
) (goitre)طب .) غمباد ، بزرگ شدن غده تیروئید ، گواتر .
goiterogenic
(goitrogenic)ایاد کنندهتورمغدهتیروئید (درقی .) ، ایجاد کننده گواتر .
goitre
) (goiter)طب .) غمباد ، بزرگ شدن غده تیروئید ، گواتر .
goitrogenic
(goiterogenic)ایجاد کننده تورمغده تیروئید (درقی)،ایجاد کننده گواتر .
goitrous
غمبادی ، گواتری .
gold
زر، طلا ، سکه زر ، پول ، ثروت ، رنگزرد طلائی ، اندود زرد ، نخ زری ، جامه زری.
gold and silver plan
) (honesty)گ.ش.) حشیشهالقمر .
gold digger
جوینده طلا ، زنی که با افسون های زنانه مردان را تیغ میزند .
gold filled
دارای روکش طلا .
gold foil
ورقه زر ، زرورق کلفت .
gold leaf
ورقه طلای نازک ، زرورق نازک .
goldbeater
زرورق ساز ،(درجمع )حشره قاب بالی کهرنگ سبز مسی دارد.
goldbrick
جنس بی ارزشی کهبجای جنس بهاداری فروخته میشود ، طفره رو .
golden
طلائی ، زرین ، اعلا ، درخشنده .
golden horde
سپاهیان مغول که در قرن سیزدهم اروپای شرقی را مورد تاخت و تاز قرار دادند .
golden mean
میانهروی ، برکناری از افراط و تفریط .
golden retriever
(ج.ش.) سگ شکاری طلائی رنگ دورگه .
goldeneye
نوعی مرغابی ، نوعی ماهی ، مینای زرد .
goldfinch
(ج.ش.) سهره ، (ز.ع.) سکه زر .
goldfish
ماهی طلائی ، ماهی قرمز .
goldsmith
زرگر ، طلا ساز .
goldstone
جام طلائی ، جامی که توسط اجسام طلائی رنگ پولک کاری شده.
golem
آدم مصنوعی و خود کار ( در فولکلور عبری ).
golf club
چوگان گلف بازی ، باشگاه گلف بازان .
goliard
دانجشوی آواره قرون 12 و 13 که اشعار هجائی میخوانده .
golliwog
(golliwogg)عروسک سیاه و عجیب و غریب ، لولو .
golliwogg
(golliwog)عروسک سیاه و عجیت و غریب ، لو لو.
gomeral
(gomeril)آدم ساده لوح .
gomeril
(gomeral)آدم ساده لوح .
gomerulus
(تش.) توده بهم چسبیده ، توده طوماری ، گروهه .
gomphosis
اتصال و جوش خوردن استخوان دندان به آرواره ، مفصل متحرک .
gonad
غده جنسی (بیضه یا تخمدان).
gonadotrophic
(gonadotropic)محرک بیضهها و تخمدانها ، موثر در غدهجنسی .
gonadotrophin
ماده محرک غده جنسی .
gonadotropic
(gonadotrophic)محرک بیضه ها و تخمدانها ، موثر در غده جنسی .
gondola
نوعی قایق که در کانال های شهر ونیز ایتالیا معمول است ، (آمر.) واگن سربازبر .
gondolier
رانندهکرجی ونیزی ، کرجی بان ، قایقران.
gone
( اسم مفعول فعل .( go
gonfalon
پرچمی کهنوارهای باریک یا پرچم های کوچک از آن آویزان است.
gonfalonier
برنده پرچم ، پرچمدار .
gong
زنگی که عبارت است از کاسهو چکشی کهآهسته بر آنمیزنند ، ناقوس ، صدای زنگ درآوردن.
gonidium
سلول جنسی جلبک ها و قارچ ها .(گ.ش.) یکی از سلولهای سبزی که زیر غشاء خارجی بدنه گیاه گلسنگها وجود دارد ،
goniometer
زاویه یاب ، زاویه سنج ، گوشه سنج ، گوشه پیما ، جهت یاب .
gonium
جنسی از تاژکداران شبیهبهگیاه ، سلول نطفه .
gonococcal
(gonococcic)سوزاکی ، مربوط به میکرب سوزاک.
gonococcic
(gonococcal)سوزاکی ، مربوط ب_ه میبکرب سوزاک .
gonococcus
انگل یا میکرب سوزاک ، گونوکوک .
gonocyte
سلول تولید کننده ، سلول جنسی .
gonogenesis
کمال و بلوغ سلول نطفه یا جرثومه .
gonorrhea
سوزاک ، سوزنک ، آتشک .
goo
مزهو طعمتند ، بوی نامطبوع ، میل ، ذوق ، رغبت ، ماده چسبنده و لزج ،چسبناک .
goo goo
عاشق ، شیفته ، دوستدار .
good
پاک، معتبر، صحیح، ممتاز، ارجمند، کامیابی،خیر، سود،مالالتجاره، مال منقول، محموله.خوب ، نیکو ، نیک ، پسندیده ، خوش ، مهربان ، سودمند ، مفید ، شایسته ،قابل ،
good by
(good bye)خدا حافظ ، بدرود ، وداع.
good bye
(good by)خدا حافظ ، بدرود ، وداع.
good fellow
رفیق شفیق ، دزد ، هم پیاله .
good fellowship
رفاقت ، معاونت.
good friday
جمعه قبل از عید پاک.
good hearted
خوش قلب ، بخشنده ، مهربان .
good humored
خوش خلق ، خوش مشرب .
good natured
مهربان ، ملایم ، خوش طینت.
good tempered
خوش خلق ، ملایم ، دیر غضب ، خوش اخلاق .
goodlooking
قشنگ ، خوش قیافه .
goodly
قشنگ ، زیبا ، خوب .
goodman
بزرگ خانواده ، سالار ، مهمانخانهدار ، خردهمالک .
goodwife
بانو ، کدبانوی خانه ، خانم .
goodwill
خوش نیتی ، حسن نیت ، میل ، سر قفلی .
goody
زن کامل و محترمه از طبقات پائین ، شیرینی ، چیز خوردنی ،مغز گردو و غیره ، قاقا.
goody goody
بسیار خوب ، خیلی خوب .
gooey
چسبنده ، چسبناک ، کاملا احساساتی .
goof
شخص احمق و کودن ، آدم ساده،اشتباه ،سهو ،اشتباه کردن ،خطا کردن ،ازکارطفره رفتن.
googol
عدد یک با صد صفر در جلوی آن.
googolplex
عدد یک با تعداد صفرهای بتوان ده بتوان ده بتوان صد.
goon
آدمشکش ، تروریست بی عرضهو نالایق ، آدم کودن .
goosander
(ج.ش.)اردک ماهیخوار .
goose
مثل غاز یا گردن دراز حملهور شدن وغدغد کردن ،اتو،اتو کردن ، هیس ،علامت سکوت. قاز،غاز،ماده غاز، گوشت غاز،ساده لوح واحمق،سیخ زدنبه شخص،به کفل کسی سقلمه زدن،
goose step
(نظ .) قدم آهسته ، رژهروی با بدن راست و بدون خمکردن زانو.
gooseberry
سفرس ، انگور فرنگی، رنگ سیاهمایل بهارغوانی، بپا یا مراقب دوشیزه .
gooseflesh
دانه دانه شدنیا ترکیدگی پوست در اثر سرما یا ترس .
goosefoot
(گ.ش.) قازایاقی ، غازیا .
gooseneck
هر چیزی شبیه گردنغاز، هرچیز شبیهU،زانو ،زانوئی.
goosey
(goosy)شبیه غاز ، احمق ، ترسو .
goosy
(goosey)شبیهغاز، احمق ، ترسو .
gopher
استخراج کننده سنگهای معدنی،دزد قفل باز کن. (ج.ش.) لاک پشت نقب زن ، نوعی جونده نقب زن آمریکائی ، موش کیسه دار ، کارگر حفار و
goppiper
سخن چین ، حرف مفت زن .
gordon setter
(ج.ش.) نوعی سگ شکاری سیاه رنگ .
gore
سه گوش بریدن ، شاخ زدن ،باشاخ زخمی کردن،سوراخ کردن. خون بستهو لخته شده ، خون ، تکهسهگوش (در دوزندگی)، زمین سه گوش ،
gorge
با حرص و ولع خوردن ، پر خوری کردن، پر خوری .گلو ، حلق ، دره تنگ ، گلوگاه ، آبکند ، شکم ، گدار ، پر خوردن ، زیاد تپاندن ،
gorgeous
نمایش دار ، با جلوه ، زرق و برق دار ، مجلل .
gorget
گلو پوش ، گلو پناه ، زرهگردن، طوقه.
gorgon
سنگ میشد ، زن زشت سیما ، زن بد سیما .(افسانه یونان ) یکی از سهزنی کهموهای سرشان مار بودهو هر کس بدانها نگاه میکرد
gorgonize
petrify)،(stupefyتبدیل بسنگ کردن ، خیره نگاهکردن .
gorgonzola
نوعی پنیر چرب .
gorilla
نسناس ، بزرگترین میمون شبیهانسان ، گوریل .
gormandize
پر خوردن ، از روی حرص و ولع خوردن.
gorse
) (juniper)گ.ش.) سرو کوهی .
gory
خونی ، لختهشده ، جنایت آمیز ، خونخوار .
goshawk
(ج.ش.) باز ، قوش قزل ، آلاطوفان .
gosling
جوجه غاز ، شخص نا بالغ و خام ، احمق .
gospel
عیسی را شرح داده .انجیل ، مژده نیکو ، بشارت درباره مسیح ، یکی از چهار کتابی که تاریخچه زندگی
gossamer
نازک ، لطیف ، سبک .بند شیطان ، لعاب خورشید ، لعاب عنکبوت ، پارچه بسیار نازک ، تنزیب ،
gossip
شایعات بی اساس دادن ،دری وری گفتن یانوشتن ، سخن چینی کردن ، خبر کشی کردن. شایعات بیاساس ، شایعات بی پرو پا ، دری وری ، اراجیف ، بد گوئی ، سخن چینی،
gossipy
وابسته بهسخن چینی یا شایعات .
gossypol
(ش.) رنگدانه سمی پنبه دانه . C30 H30 O
goth
گت ، یکی از اقوام آلمانی قدیم ، بربری .
gothic
وحشی ، وهمی ، زبانگوتیک ، سبک معماری گوتیک ، حروف سیاه قلمآلمانی .
gothic arch
طاق مخروطی ، طاق نوک تیز .
gothicize
بسبک گوتیک در آمدن، بسبک گوتیک در آوردن، زمخت و بدون ظرافت کردن .
gouache
با رنگ کاری فوق بدست آید. رنگ کاری با رنگی کهدر آب حل شده و با عسل و صمغ آمیختهشده، عکس و تصویری که
gouge
بزور ستاندن ، گول زدن . منقار ، اسکنه جراحی ، بزورستانی ، غضب ، جبر ، در آوردن ، کندن، با اسکنه کندن،
goulash
نوعی غذا که با گوشت گاو یا گوساله و سبزیجات تهیه میشود ، چیز درهمو برهم.
gourd
کدو ، کدوی قلیائی ، گرداب .
gourmand
صاحب سر رشته در خوراک ، شکم پرست .
gourmet
خوراک شناس ، خبره خوراک ، شراب شناس .
gouty
نقرس دار ، نقرسی ، متورم .
govern
کنترل کردن ، مقرر داشتن.حکومت کردن ، حکمرانی کردن،تابع خود کردن ،حاکم بودن ،فرمانداری کردن ،معین کردن،
governess
حاکم زن ، مدیره ، زنی کهمواظبت بچه یا اشخاص جوان را بعهده میگیرد ، زنحاکم.
governing body
هیئت حاکمه.
government
دولت ، حکومت ، فرمانداری ، طرز حکومت هیئت دولت، عقل اختیار ، صلاحدید .
governmentalism
حکومت گرائی .
governmentalist
حکومت گرا.
governmentalize
پیرو و تابع قانونکردن، تحت کنترل حکومت در آوردن، بصورت دولتی در آوردن .
governor
فرماندار ، حاکم ، حکمران، فرمانده.
governor general
حاکم کل ، فرماندار کل ، فرمانفرما ، والی ، استاندار .
gowan
(گ.ش.) گل مروارید ،گل داودی ، گلهای زرد و سفید صحرائی .
gown
جامهبلند زنانه ، روپوش ، لباس شب ، خرقه .
gownsman
رداپوش ، جبه پوش (یعنی دادرس یا وکیل یا روحانی یا عضو دانشگاه و مانند آنها ).