- Home
- ' fit ' word mean
معیار جستجو:
کلمه مورد جستجو:
پیدا شده: 8
fit
صلاحیت دار کردن،تطبیق کردن،قسمتی از شعر یاسرود،بند،( با (intoگنجاندن یا گنجیدن . بودن بر،مناسب بودن برای،( مج.)شایستهبودن،متناسب کردن،سوار یا جفت کردن،(حق.) بیهوشی،غش،تشنج،هیجان،درخور،مناسب،شایسته،تندرست،اندازه بودن(جامه)برازندگی،زیبنده|در خور ، مقتضی ، شایسته ، خوراندن .
fitchet
(ج.ش.) گربه قطبی . (polecat)
fitchew
(ج.ش.) راسو ، ظربان ، پوست راسو یا گربه قطبی .
fitful
حملهای ، غشی ، متغیر ، هوس پرست ، دمدمی .
fitment
لوازم ، وسائل نصب .
fitter
کمک مکانیک ، فیتر .
fitting
مناسب ، بجا ، بمورد ، بموقع ، پرو لباس .|جفت سازی ، سوار کنی ، لوازم .
fitting shop
کارگاهی که در آنجا اجزای ماشین را سوار میکنند ، کارگاه مونتاژ .