انگلیسی آسان است

لغتنامه و آموزش انگلیسی

معیار جستجو:
کلمه مورد جستجو:
پیدا شده: 17
English Word
معنای فارسی
break
شکستن، خردکردن، نقض کردن، شکاف ،وقفه، طلوع ، مهلت، شکست، از هم باز کردن .|انقصال ، شکستگی ، شکستن.
break down
طبقه بندی کردن، تقسیم بندی کردن .سقوط ناگهانی، درهم شکننده، فروریختن، درهم‌شکستن، از اثر انداختن، تجزیه‌کردن،
break even
بی سود و زیان شدن، صافی درآمدن، سربسرشدن .|سربه سر ، بی سود و زیان.
break in
حرز را شکستن وبزور داخل شدن، درمیان صحبت کسی دویدن .
break out
شیوع یافتن، تاول زدن، جوش زدن، شیوع .
break through
عبورازمانع، رسوخ مظفرانه، پیشرفت غیرمنتظره (علمی یافنی) .
break up
تفکیک کردن، تجزیه، انحلال .
breakable
شکستنی .
breakage
شکستنی، شکست .
breakaway
فرار، استعفاء، جدائی، هجوم وحشیانه گله گوسفند و گاو، رم .
breakdown
تفکیک ، از کار افتادگی.
breaker
موج بزرگی که بساحل خورده ودرهم می شکند .
breakfast
صبحانه، ناشتائی، افطار، صبحانه خوردن .
breakneck
فوق العاده خطرناک، بسیار وحشتناک (مثل سرعت زیاد) .
breakpoint
نقطه انفصال.
breakwater
موج شکن .
breakwind
تیز دادن، باد ول کردن، باد شکن .
17 کلمه پیدا شد.