انگلیسی آسان است

لغتنامه و آموزش انگلیسی

معیار جستجو:
کلمه مورد جستجو:
پیدا شده: 7
English Word
معنای فارسی
bind
بند ،قید ، بستگی ، علاقه .دوختن، الزام آور وغیر قابل فسخ کردن ( بوسیله تعهد یابیعانه)، متعهد وملزم ساختن ،بستن ، گرفتار واسیر کردن، مقید ومحصور کردن ، بهم پیوستن ، چسباندن ، صحافی کردن و|مقید کردن ، جلد کردن.
bind over
التزام گرفتن( برای انجام کاری ) ، مقید کردن .
binder
بند زنان ( پس از وضع حمل ) ، رسید بیعانه، صاحف ، بند .( بافندگی ) اهرم جعبه ماکو ، الیاف پشم که بهم پیوسته ونخ پشم را تشکیل میدهد، شکم
bindery
موسسه صحافی ، صحاف خانه .
binding
الزام آور ، اجباری ، صاحفی ، جلد ، شیرازه .|انقیاد ، جلد.
binding time
هنگام انقیاد.
bindweed
(گ.ش.) نیلوفر صحرائی .
7 کلمه پیدا شد.