- Home
- ' be ' word mean
معیار جستجو:
کلمه مورد جستجو:
پیدا شده: 393
be
مصدر فعل بودن ، امر فعل بودن، وجود داشتن ، زیستن ، شدن ، ماندن ، باش .
beach
ساحل ، شن زار، کناردریا، رنگ شنی ، بگل نشستن کشتی .
beachcomber
موج خروشان دریا و اقیانوس ، آدم ولگرد .
beachhead
پایگاه یا اراضی تسخیر شده در ساحل .
beacon
نشانراهنمائی کردن .چراغ دریائی ، دیدگاه، برج دیدبانی، امواج رادیوئی برای هدایت هواپیما، باچراغ یا
bead
مهره، دانه تسبیح، خرمهره، منجوق زدن، بریسمان کشیدن ، مهره ساختن .
beadle
فراش، مستخدم جزءکلیسا یا دانشگاه، جارچی، منادی دادگاه، مامورانتظامات .
beadroll
صورت مردگانیکه باید برای ارواح آنها فاتحه یادعا بخوانند ، فهرست اسامی، تسبیح .
beadsman
فاتحه خوان مزدور، دعاخوان ، گدا، مستمند .
beadwork
تسبیح سازی ، بریسمان کشی ( تسبیع) .
beady
دانه دار، مهرهدار،دارای چشمان ریز وگرد .
beagle
(ج.ش.) تازی شکاری پاکوتاه، (مج.) جاسوس، کارآگاه .
beak
منقار، پوزه، دهنه لوله .
beaker
پیاله، جام، ظرف کیمیاگری ، لیوان آزمایشگاه .
beam
شاهین ترازو، میله ، شاهپر، تیرعمارت، نورافکندن، پرتوافکندن، پرتو، شعاع .|پرتو.
beam compass
پرگار بازودار .
beam ends
انتهای قسمت عقبی کشتی .
beam recording
ضبط پرتوئی.
beaming
بشاش ، خوشرو ، درخشان ، پرتودار .
beamy
پرتوافکن، درخشان ، شاخدار، پر پرتو .
bean
(گ.ش.) باقلا، لوبیا، دانه، حبه، چیزکم ارزش وجزئی .
bean pod
خرنوب ، غلاف باقلا .
bean tree
(گ.ش) درخت خرنوب .
beanie
یکنوع عرقچین کوچک کهمحصلین برسر میگذارند .
bear
میوهدادن، (مج.)تاب آوردن، تحمل کردن، مربوط بودنon)و . (uponدرشت) لقب روسیه ودولت شوروی، :(vt. & vi.)بردن،حملکردن،دربرداشتن،داشتن ، زائیدن ، :(n.)خرس، سلف فروشی سهاماوراق قرضه در بورس بقیمتی ارزانتر از قیمت واقعی،(باحروف
bear garden
محلی که درآنجاخرسها را بجنگ می اندازند .
bearable
تحمل پذیر، بادوام .
bearbaiting
نوعیتفریح که درآن سگها رابجان خرس مقید درزنجیر میاندازند .
beard
ریش دارکردن . ریش ، خوشه ، هرگونه برآمدگی تیزشبیه مو و سیخ در گیاه و حیوان ، مقابله کردن،
bearer
حامل ، درخت بارور، در وجه حامل .
bearing
طاقت ، بردباری ، وضع ، رفتار، سلوک ، جهت ، نسبت .
bearing rein
(=checkrein)مهار .
bearish
خشن ، بی تربیت ، مثل خرس ، خرس وار .
bearskin
پوست خرس ، کلاهی از پوست خرس .
beast
چهارپا، حیوان ، جانور .
beastliness
حیوانیت ، زشتی ، هرزگی ، سبعیت ، جانور خوئی .
beastly
حیوان صفت ، جانوروار .
beat
وقلب ، تپش ، ضربت موسیقی ، غلبه، پیشرفت ، زنش . :(vi. & vt.)تپیدن، زدن، کتک زدن، چوب زدن، شلاق زدن، کوبیدن، :(n.)ضرب ، ضربان نبض|ضرب ، ضربان ، زمان عبور کلمه .
beaten
زده، کوبیده، چکش خورده، فرسوده ، مغلوب .
beater
کتک زننده، زننده، طبال .
beatific
سعادت آمیز ، فرخنده .
beatification
سعادت جاودانی ، آموزش ، عمل تبرک کردن .
beatify
سعادت جاودانی بخشیدن ، آمرزیدن ، مبارک خواندن .
beatitude
سعادت جاودانی ، برکت ، (م.ل.) خوشابحال .
beatnik
آدم ژولیده وشوریده ، متظاهر به هنروری .
beau
کج کلاه ، جوان شیک ، مردیکه خیلی بزن توجه دارد .
beau geste
beau gestes)،(pl. beaux gestesحرکات لطیف و زیبا در هنگام سخن گفتن ، ژست .
beau ideal
خوشگل ، زیبای تمام عیار ، کمال مطلوب .
beau monde
(pl. beaux mondes)دنیای مد، عالم شیکی ومدپرستی ، عالم اشرافیت .
beautician
(=cosmetologist)متخصص آرایش وزیبائی ، مشاطه .
beautification
قشنگی ، زیبا سازی .
beautifier
آرایشگر، زیباکننده ، قشنگ کننده .
beautiful
زیبا، قشنگ ، خوشگل ، عالی .
beautify
زیباکردن ،آرایش دادن ، قشنگ شدن .
beauty
زیبائی ، خوشگلی ، حسن ، جمال ، زنان زیبا .
beauty shop
آرایشگاه ، سالن آرایش وزیبائی .
beauty spot
خال ، خال کوچک ، خال زیبائی .
beaux arts
هنرهای مستظرفه ، هنرهای زیبا.
beaux esprits
(=bel esprit)شخص خوش قریحه، آدم خوش ذوق .
beaver
قسمتی از کلاهخود که پائین صورت را میپوشاند، (ج.ش.) سگ آبی ، پوست سگ آبی .
becalm
(د.ن.) از پیشرفت بازداشتن (دراثر فقدان باد) ، آرام کردن، تسلی دادن .
because
زیرا، زیرا که، چونکه، برای اینکه .
because of
بدین دلیل ، بواسطه .
beck
اشاره، تکان سریادست ، تعظیم کردن، باسرتصدیق کردن یاحالی کردن چیزی ،سرتکان دادن .
becket
گیره ، حایل ، حلقه پارو .
becket bend
. (=sheet bend)
beckon
اشاره، اشاره کردن (باسریادست )، بااشارهصدا زدن .
becloud
تار کردن ، با ابر پوشاندن ، تاریک کردن ، زیر ابر پنهان کردن .
become
شدن، درخوربودن، برازیدن، آمدن به، مناسب بودن،تحویل یافتن،درخوربودن،زیبنده بودن .
becoming
مناسب ، زیبنده، شایسته، درخور .
bed
بستر، رختخواب، (مج.) طبقه، ته، باغچه، خوابیدن ( دربستر) ، تشکیل طبقه دادن .|بستر ، کف.
bed molding
گچبری و تزئینات نزدیک سقف .
bedaub
آلودن، ملوث کردن، اندودن، رنگ کردن .
bedazzle
مسحورکردن، مات و مبهوت کردن، بکلی خیرهکردن .
bedbug
(ج.ش.) ساس که از خون انسان تغذیه میکنند .
bedchamber
خوابگاه، شبستان .
bedclothes
لوازم رختخواب مثل ملافه و لحاف و پتو .
bedder
بسترساز، سنگ بستر، لله، کسیکه بچه را خواب میکند .
bedding
هوای آزاد.تختخواب و ملافه آن، لوازم تختواب، بنیاد و اساس هر کاری، لایه زیرین، رشد کننده در
bedeck
(=adorn)آرایش کردن، آراستن، زینت دادن .
bedevil
دارای روح شیطانی کردن، ( مج.) مسحور کردن، سحر و جادو کردن، اذیت کردن .
bedevilment
شیطان سازی، خبیث کردن .
bedew
ترکردن، آب زدن، نم زدن، با شبنم تر کردن .
bedfast
بستری، بیمار، علیل .
bedfellow
هم خواب، هم بستر .
bedight
تزئین کردن، آراستن، مزین ساختن .
bedim
تیره کردن، با ابر پوشاندن، ابری یا مانند ابر کردن .
bedizen
از روی جلفی آراستن، زرق و برقدار کردن .
bedlam
تیمارستان، دیوانه، وابسته به دیوانهها یا دیوانه خانه .
bedlamite
شخص دیوانه، ساکن تیمارستان .
bedouin
-s)، (pl.bedouinعرب بیابانی، بادیه نشین، بدوی .
bedplate
صفحه قاب یا نگهدار چیزی .
bedpost
پایه یا ستون تختخواب .
bedraggle
خیس کردن، روی زمین کشیدن و چرک کردن، کثیف کردن .
bedraggled
گل آلود، آلوده، کثیف، خیس .
bedrid
بستری، بیمار، علیل .
bedridden
بستری، بیمار، علیل .
bedrock
سنگی که در زیر طبقه سطحی زمین واقع است، پایه، اساس .
bedroom
خوابگاه، اطاق خواب .
bedside
کنار بستر، بالین .
bedsore
زخمی که بعلت خوابیدن متمادی در بستر و نرسیدن خون کافی به پشت بیماران ایجادمیشود.
bedspread
چادر شب رختخواب، روپوش تختخواب .
bedstand
(bedstead)چهارچوب تختخواب .
bedstead
چهارچوب تختخواب، تختخواب .
bedtime
وقت خواب، وقت استراحت، موقع خوابیدن .
bedward
نزدیک بوقت خواب .
bedwards
نزدیک بوقت خواب .
bee
زنبورعسل، مگس انگبین، زنبور .
bee balm
(گ.ش.) بادرنجبویه، پونه .
beech
-es)، (pl.beechزان، ممرز، آلش، راش .
beef
(pl.beefs&beeves)گوشت گاو، پرواری کردن و ذبح کردن، شکوه وشکایت کردن،تقویت کردن.
beef brained
کودن، کند ذهن .
beef cattle
گله گاو که برای تامین گوشت پرورش مییابد، گاو پرواری .
beef cuts
قطعات مختلف گوشت لاشهء گاو .
beefeater
نگهبان برج لندن، نگهبانان هانری هفتم .
beefsteak
بیفتک گاو، گوشت ران گاو .
beefy
گوشت آلو، چاق، فربه .
beehive
کندو، کندوی عسل، جمع شدن، دسته شدن ( مثل زنبور در کندو)، جای شلوغ و پرفعالیت .
beekeeper
پرورش دهندهء زنبور عسل .
beeline
خط راست، خط مستقیم، اقصر طرق .
beelzebub
شیطان، بعلزبوب .
been
اسم مفعول فعل بودن (to be)، بوده .
beery
مست آبجو، مانند آبجو، آبجودار .
beetle
beetling) :(vi. & adj.)،(-dآویخته شدن ، پوشیده شدن ، پیش آمدن ، سوسک وار . :(n.)سوسک ،
beetroot
(آمر.) چغندر، ( انگلیس ) ریشه چغندر .
befall
در رسیدن، اتفاق افتادن، رخ دادن، روی دادن .
befit
برازیدن، درخور بودن، مناسب بودن .
befitting
فراخور، شایستگی، درخور، شایسته، برازنده .
befog
بامه پوشیدن، گیج کردن .
befool
دست انداختن، مسخره کردن، گول زدن، تحمیق کردن .
before
پیش از، قبل از، پیش، جلو، پیش روی، درحضور، قبل، پیش از، پیشتر، پیش آنکه .
beforehand
پیشاپیش، پیش، جلو، قبلا، آماده، راحت، مقدم بر .
beforetime
پیشتر، سابق بر این .
befoul
چرکین کردن، کثیف کردن، آلوده کردن .
befriend
دوستانه رفتار کردن، همراهی کردن با .
befuddle
گیج کردن، مست کردن، ( بامشروب ) سرمست کردن .
befuddlement
گیجی، فریفتگی، مستی .
beg
خواهش کردن (از)، خواستن، گدائی کردن، استدعا کردن، درخواست کردن .
beget
تولید کردن، بوجود آوردن، ایجاد کردن، سبب وجود شدن .
begetter
وجود آور، ولد، مولد .
beggar
گرفتارفقر و فاقه، بگدائی انداختن، بیچاره کردن، گدا .
beggarly
گدامنش، گداوار، از روی پستی .
beggary
گدائی، محل سکونت گدایان، گداخانه .
begin
آغاز کردن، آغاز نهادن، شروع کردن، آغاز شدن .
beginner
مبتدی، تازه کار .
beginning
آغاز، ابتدا، شروع .
begone
( بصورت امر ) خارج شو، عزیمت کن، دورشو .
begonia
(گ.ش.) بگونیا، بغونیا .
begrime
چرک کردن، سیاه کردن .
begrudge
غرولند کردن، غبطه خوردن، مضایقه کردن .
beguile
فریب خوردن، گول زدن، اغفال کردن .
behave
رفتارکردن، سلوک کردن، حرکت کردن، درست رفتار کردن، ادب نگاهداشتن .
behavior
رفتار، حرکت، وضع، سلوک، اخلاق .
behavioral
وابسته به رفتار و سلوک .
behaviorism
رفتارگرائی، مکتب روانشناسی برمبنای رفتار و ادراکات فرد .
behaviuor
رفتار، حرکت، وضع، سلوک، اخلاق .
behead
سربریدن، گردن زدن .
behemoth
(ج.ش.) اسب آبی، کرگدن، هرچیز عظیم الجثه و نیرومند .
behest
قول، وعده، موعود، امر، دستور .
behind
دیرتراز، پشتیبان، اتکاء، کپل، نشیمن گاه . عقب، پشت سر، باقی کار، باقی دار، عقب مانده، دارای پس افت، عقب تراز ، بعداز،
behindhand
مادون، کهنه، بی خبر از رسوم، دغل .
behold
دیدن، مشاهده کردن، نظاره کردن، ( در وجه امری ) ببین، اینک، هان .
beholden
مدیون، مرهون، زیر بار منت .
behoove
واجب بودن، فرض بودن، اقتضاء کردن، شایسته بودن، ( درمورد لباس ) آمدن به .
behove
واجب بودن، فرض بودن، اقتضاء کردن، شایسته بودن، ( درمورد لباس ) آمدن به .
beige
رنگ قهوهای روشن مایل بزرد و خاکستری، پارچهای که از پشم طبیعی رنگ نشده ساخته شود.
being
زمان حال فعلto be، هستی، وجود، آفریده، مخلوق، موجود زنده، شخصیت، جوهر، فرتاش .
bel esprit
(pl. beaux esprits)سخنران یا نویسنده باذوق، آدم باذوق .
belabor
آمدن و رفتن، با دقت روی چیزی کار کردن، شلاق زدن، (مج.) زخم زبان زدن، سخت زدن .
belabour
آمدن و رفتن، با دقت روی چیزی کار کردن، شلاق زدن، (مج.) زخم زبان زدن، سخت زدن .
belated
دیرشده، دیرتر از موقع، از موقع گذشته .
belay
عمل پیچیدن، وسیله پیچیدن، محاط کردن، پوشاندن، آماده کردن، دستگیره، جادستی .
belch
خشونت ادا کردن ( مثل فحش و غیره )، بشدت بیرون انداختن (با outیا (forth،آروغ .آروغ زدن، مانند آروغ بیرون آوردن، بازور خارج شدن ( مثل گلوله از تفنگ )، با
beldam
پیرزن ( زشت )، زن اخمو و پرحرف، مادربزرگ .
beldame
پیرزن ( زشت )، زن اخمو و پرحرف، مادربزرگ .
beleaguer
محاصره کردن، احاطه کردن .
belgian
بلژیکی ، اهل بلژیک .
belie
عوضی نشان دادن . افترا زدن ( به ) ، بد وانمود کردن ، دروغ گفتن ، دروغگو درآمدن ، خیانت کردن به ،
belief
باور ، عقیده ، اعتقاد، ایمان ، گمان ، اعتماد، معتقدات .
believable
باور کردنی ، قابل قبول .
believe
باور کردن ، اعتقادکردن ، گمان داشتن ، ایمان آوردن ، اعتقادداشتن ، معتقدبودن .
believer
با ایمان ، معتقد .
belittle
کسی را کوچک کردن ، تحقیر نمودن ، کم ارزش کردن .
belittlement
تحقیر ، کم ارزش سازی .
belive
کمکم ، بموقع خود .
bell
شلوار ) . زنگ زنگوله ، ناقوس ، زنگ آویختن به ، دارای زنگ کردن ، کمکم پهن شدن ( مثل پاچه
bellboy
پادو مهمانخانه ، پیشخدمت .
belle
زن زیبا، دختر خوشگل ، دلارام .
belles lettres
ادبیات ، شعر و آثارادبی زیبا و هنری .
belletrist
نویسنده شعر و آثارادبی زیبا ، ادیب.
bellhop
مخفف bell bopper، پیشخدمت و پادو مهمانخانه .
bellicosity
جنگ طلبی ، خوی جنگجوئی .
belligerence
تجاوز ، جنگ ، محاربه ، کج خلقی .
belligerency
حالت آدم متجاوز ، تجاوز .
belligerent
متحارب ، متخاصم ، جنگجو ، داخل درجنگ .
belljar
نوعی ظرف شیشهای مثل کاسه زنگ .
bellman
زنگ زن ، جارچی ، منادی .
bellona
( روم قدیم ) الهه جنگ .
bellow
وصدای توپ ) ، غریو کردن . صدای شبیه نعره کردن ( مثل گاو ) ، صدای گاو کردن، صدای غرش کردن (مثل آسمان غرش
bellows
دم ( در آهنگری ) ، ریه .
bellpull
دسته زنگ ، طناب زنگ .
bellwether
پیش آهنگ گله ، گوسفند زنگولهدار، ( مج.) رهبر ، پیشوا .
belly
شکم ، طبله ، شکم دادن وباد کردن .
bellyache
شکم درد ، قولنج ، دل درد .
belong
تعلق داشتن ، مال کسی بودن ، وابسته بودن .
belonging
متعلقات ، وابسته ها ( بصورت جمع ) ، متعلقات واموال ، دارائی .
beloved
محبوب ، مورد علاقه .
below
درزیر، پائین، مادون .
belt
کردن . کمربند ، تسمه، بندچرمی ، شلاق زدن ، (کمر ) بستن ، محاصره ردن ، باشدت حرکت یا عمل
belting
محل بستن کمربند، زدن ( بوسیله کمربند) .
beluga
ماهی خاویار، نام بهترین نوع خاویار .
belvedere
مهتابی ، کلاه فرنگی ، کوشک .
belvidere
مهتابی ، کلاه فرنگی ، کوشک .
bemire
گل آلود کردن ، کثیف کردن .
bemoan
سوگواری کردن ( برای ) ، گریه کردن ( برای ) ، افسوس خوردن ( برای ) .
bemock
استهزاء و ریشخندکردن .
bemuse
گیج کردن ، غرق افکار شاعرانه کردن ، بفکر انداختن .
ben
(در) درون ، درتوی ، قله کوه ، تپه، داخلی ، باطنی ، وابسته باطاق نشیمن .
bench
گذاشتن ( در) ، بر کرسی نشستن . نیمکت ، کرسی قضاوت، جای ویژه ، روی نیمکت یامسند قضاوت نشستن یا نشاندن ، نیمکت|نیمکت ، سکو.
bench mark
( درساختمان ) نشان ، انگپایه .
bench warrant
حکم دادگاه یا قاضی علیه شخص گناهکار .
bencher
کسی که بر مسند قضاوت می نشیند ، قاضی ، سناتور .
benchmark problebm
مسئله محک.
bend
منحرف کردن ، تعظیم کردن ، دولا کردن ، کوشش کردن ، بذل مساعی کردن . خمیدن ، خمش ، زانویه، خمیدگی ، شرایط خمیدگی ، زانوئی ، گیره ، خم کردن، کج کردن،
bend sinister
قسمت چپ دگل اصلی کشتی .
benday
جداکردن دومنطقه بوسیله ایجادشیار بین آنها .
bender
خم کننده، گازانبر ، عضله خمکننده، میگساری ، باده پرستی ، خوشی ونشاط .
beneath
پائینی ، پائین تر ، تحتانی ، تحت نفوذ ، تحت فشار .زیر ، پائین ، در زیر ، از زیر، پائین تر از، روی خاک ، کوچکتر ، پست تر ، زیرین،
benedicite
(م.ل.) خدا برکت دهد، دعای برکت قبل از غذا ، عجب ، خیلی خوب ، چه خوب .
benedick
نوداماد ، کسیکه پس از مدتها تجرد زن اختیارمیکند .
benedict
نوداماد، (م.ل.) مبارک ، خجسته ، سعید ، خوشحال ، ملایم ، سست ، رام ، نرم .
benedictine
راهبی که درسلک سنت بندیکت(st.benedict)باشد، نوعی کنیاک مقوی .
benediction
دعای خیر ، دعای اختتام ، برکت ، نیایش .
benedictory
نیایشی ، دعائی ، درخواستی ، تمنائی ، تقاضائی ، تقدیسی .
benefaction
نیکی ، احسان ، بخشش ، کرم .
benefactor
صاحب خیر ، ولینعمت ،نیکوکار، بانی خیر ، واقف .
benefactress
بانی خیر ( زن ) ، زن نیوکار ، سودمند ، مفید ، نافع .
benefic
بهرهبردار، فایده برنده ، نیکوکار .
benefice
درآمد کلیسائی ، لطف ، نیکی .
beneficence
نیکی ، احسان ، بخشش ، نیکوکاری .
beneficent
نیکوکار ، صاحب کرم ، منعم .
beneficial
سودمند ، مفید ، نافع ، پرمنفعت ، بااستفاده .
beneficiary
وظیفه خوار ، بهره بردار، ذیحق ، ذینفع ، استفاده .
benefit
:(vt. & vi.)فایدهرساندن ، احسان کردن ، مفید بودن ، فایده بردن . :(n.)منفعت ، استفاده، احسان ، اعانه، نمایش برای جمعآوری اعانه .
benefit of clergy
مصونیت روحانیون از محاکمه شدن در دادگاههای عرفی .
benevolence
خیر خواهی ، نیک خواهی ، نوع پرستی ، سخاوتمندی .
benevolent
کریم ، نیکخواه ، خیراندیش .
bengaline
نوعی پارچه راه راه .
benight
شب زده کردن ، درتاریکی جهل انداختن ، کور کردن .
benighted
گرفتارتاریکی جهل ، شب زده ، تاریک .
benign
مهربان، ملایم ، لطیف ، ( طب ) خوش خیم ، بی خطر .
benignancyh
مهربانی ، لطف ، خوش خیمی .
benignant
مهربان ، لطیف ، خوش خیم ، ملایم .
benignity
مهربانی ، شفقت ، احسان ، خوش خیمی .
benison
دعای خیر ، نعمت خدا داده ، سعادت جاودانی .
bennet
( گ.ش. ) شوکران کبیر .
bent
خم شده ، منحنی . علف نیزار ، علف بوریا ، علف شبیه نی ، سرازیری ، سربالائی ، نشیب ، خمیدگی، خم ،
benthal
(ز.ش.) وابسته به اعماق اقیانوس ، دریابن .
benthic
(ز.ش.) وابسته به اعماق اقیانوس ، دریابن .
benthos
ته دریا ، دریابن .
benumb
بی حس کردن، بی قدرت کردن ، کشتن ( قدرت فکر و آرزو و احساس ) ، کرخ کردن .
benzene
(ش.) هیدروکربور معطر وبی رنگی بفرمولC6H6که از تقطیر قطران بدست میامد ، بنزین .
benzidine
(ش.) بنیانی بفرمول . C12H12N2
benzine
(=benzene)بنزین ، انواع مواد نفتی قابل اشتعال .
benzoate
(ش.) نمکها واملاح اسید بنزوئیک .
benzocaine
(ش.) مادهمتبلورسفیدی بفرمولC9H11NO2که بعنوان داروی بیحس کنندهموضعی مصرف میشود.
benzoin
بچه ته تغاری ، ( گ .ش .) درخت حسن لبه، عسلبند .
bepaint
نقاشی کردن ، رنگ آمیزی کردن .
bequeath
وقف کردن، تخصیص دادن به، ( از راه وصیت نامه) بکسی واگذار کردن .
bequest
میراث ، ترکه ، ارثی که بنا بوصیت رسیده .
bereave
محروم کردن ، داغدیدهکردن .
bereavement
محرومیت ، داغداری ، عزاداری .
beret
کلاه گرد ونرم پشمی ، کلاه بره .
berg
(=barrow)کوه یخ ( شناور ) ، قطعه عظیم یخ .
bergamot
ترنج ، اترج ، نوعی میوه از خانواده نارنج .
beriberi
(طب) بیماری کمبود ویتامنB، بری بری .
berm
هره خاکریز ، باریکه.
berme
هره خاکریز ، باریکه.
bermuda shorts
شلوار کوتاه تا زیر زانو .
berried
حبهدار ، گوشتالو .
berry
توت جمع کردن ، توت دادن ، بشکل توت شدن ، سته .دانه ، حبه ، تخم ماهی ، (گ.ش.) میوه توتی ، توت ، کوبیدن ، زدن ، دانهای شدن ،
berrylike
شبیه توت ، توتی ، دانهای .
berserk
دیوانه ، شوریده ، آشفته ، ازجا دررفته .
berserker
دیوانه ، شوریده ، آشفته ، ازجادررفته .
berth
خوابگاه کشتی ، اطاق کشتی ، لنگرگاه ، پهلوگرفتن ، موقعیت ، جا .
bertha
یقه پهنی که روی لباس میدوزند ، (م.ل.)درخشان ، روشن .
beryl
یاقوت کبود ، بزادی ، (مع.) سیلیکات بریلیوم و آلومینیوم ، رنگ آبی متمایل به سبز .
beryllium
(ش.) فلز بریلیوم بعلامت Beبرنگ خاکستری فولادی .
beseech
درجستجوی چیزی بودن ، التماس کردن ، تقاضا کردن ، استدعا کردن.
beseem
مناسب بنظر آمدن ، شایسته بودن ، بنظر آمدن .
beseige
محاصرهکردن، احاطهکردن ، فراگرفتن .
beset
احاطه کردن ،مزینکردن ، حملهکردن بر، بستوه آوردن ، عاجز کردن .
besetting
حمله پی در پی .
beshrew
لعنت کردن ، تباه کردن، نفرینکردن، دشنام دادن ، هتاکی کردن .
beside
درکنار، نزدیک ، دریک طرف ، بعلاوه ، باضافه، ازطرف دیگر، وانگهی .
beside oneself
از خودبیخود .
besides
گذشته از این ، وانگهی ، بعلاوه، نزدیک ، کنار، درکنار،ازپهلو، ازجلو، درجوار .
besmear
آلودن ، اندودن ، ملوث کردن ، رنگ کردن، کثیف کردن .
besom
جاروب باغبانی ، جاروب ترکهای ، فاحشه ، دختر گستاخ وجسور .
besot
مستکردن، گیج کردن، مبهوت کردن ، شیفته ومسحور کردن .
bespatter
سرتاپاکثیف کردن ، ( باترشح ) باطراف پاشیدن .
bespeak
قبلا درباره چیزی صحبتکردن ، ازپیش سفارش دادن ، حاکی بودن از .
bespoke
سفارشی ، قراردادی ، نامزدی ،نامزد شده .
bespoken
سفارشی ، قراردادی ، نامزدی ،نامزد شده .
besprent
پاشیده ، ریخته ، افشانده .
besprinkle
پاشیدن ، ریختن ، افشاندن .
best
بهترینکار ، ) :(adv.)صفت عالی. (wellبزرگترین، عظیم ترین ، برتری جستن ، سبقت گرفتن ،بهبهترین وجه ، به نیکوترین روش ،) :(adj. & vt.)صفت عالی(good،بهترین، نیکوترین ، خوبترین ،شایستهترین، پیشترین ،
best seller
پرفروش ترین مال التجاره، پرتیراژترین کتاب .
bestead
(=bested)یاری کردن، کمک کردن، سودمند واقع شدن،بدردخوردن،جای کسی را گرفتن،واقع .
bestial
دامی ، حیوانی ، شبیه حیوان ، جانور خوی .
bestiality
جانورخوئی ، حیوانیت ،وحشی گری ، حیوان صفتی .
bestialize
جانور خوی نمودن .
bestiary
رساله یامقاله راجع بحیوانات .
bestir
جنباندن ، بحرکت در آوردن، تحریک کردن .
bestow
بخشیدن، ارزانی داشتن (با onیا. (upon
bestrew
پوشاندن ، ریختن ( روی ) ، پاشیدن ، افشاندن .
bestride
باپاهای گشادنشستن یا ایستادن ، نگهداری ودفاع کردن از .
bet
شرط ( بندی ) ، موضوع شرط بندی ، شرط بستن ، نذر .
beta
بتا، دومین حرف الفبای یونانی .
betake
بخشیدن، عطاء کردن ، صرفنظر کردن ، توصیح کردن ، واگذاردن، ربودن، رفتن .
bete noire
موی دماغ ، آدم مزاحم وغیر قابل تحمل .
betel palm
(گ.ش.) درخت فوفل .
bethel
(مشتق ازکلمه عبری< بیت ایل > بمعنی خانه خدا ) محل پرستش خدا ، کلیسا .
bethink
اندیشه کردن ، بخود آمدن ، بیاد آوردن .
betide
روی دادن ، اتفاق افتادن .
betimes
بهنگام ، بموقع ،زود ، صبح زود ، در اولین فرصت .
betoken
حاکی بودن از ، دلالت کردنبر، دال بر امری .
betony
انواع بتونقیه، بتونیکا از جنس . strachys
betray
تسلیم دشمنکردن ، خیانتکردن به ، فاش کردن .
betrayal
خیانت ، افشاء سر .
betroth
نامزدکردن ، مراسم نامزدی بعمل آوردن .
better
vi. & n.)، . :(vtبهترکردن، بهترشدن، بهبودی یافتن ، چیز بهتر .) :(adj. & adv.)صفت تفصیلی(goodبهتر، خوبتر ، نیکوتر ، بیشتر ، افضل، بطوربهتر ،|شرط بندی کننده، کسی که شرط می بندد .
betterment
بهتری ، بهبودی ، اصلاح ، بهبود .
bettor
شرط بندی کننده، کسی که شرط می بندد .
between
میان ، درمیان ، مابین ، دربین ، درمقام مقایسه .
betweentimes
درمدت وقفه ، درفاصله دو زمان .
betweenwhiles
(=between times)گاهگاهی ، گاه وبیگاه .
betwixt
(=between)مابین ، درمیان .
bevel
تراشیدن ، رندهکردن . (=oblique) :(adj. & n.)گونیا،سطح اریب، :(vt. & vi.)اریب کردن، اریب وار بریدن یا
beverage
مشروب ، آشامیدنی ، نوشابه، شربت .
bevy
دسته، گروه ( دختران ) .
bewail
سوگواری کردن ( برای ) ، ندبه کردن، زاری کردن ( با overیا . (for
beware
زنهاردادن ، برحذربودن ، حذرکردن از ، ملتفت بودن .
bewary
متهم کردن ، بدگوئی کردن از ، راز کسی را از روی عداوت فاش کردن .
bewilder
گیج کردن ، سردرگم کردن، گم کردن .
bewilderment
گیجی ، سردرگمی ، بهت ، حیرت ، درهم ریختگی ، اغتشاش ، بی ترتیبی .
bewitch
افسونکردن ، فریفتن ، مسحور کردن .
bewitchery
نیرو یا عمل سحروافسون ، سحر ، افسون .
bewitchment
فریفتگی ، سحر ، افسون .
beyond
آنسوی ، آنطرف ماوراء، دورتر ، برتر از .
bezant
( درعلائم نجابت خانوادگی ) پولک گردی که معمولا از طلا است .
bezel
هنجار، گودی ، نگین دان ، پخ .